براي خودم

سلام  

چه بي خبر  مي گذرد  

از حال دوستم خيلي بي خبرم و كلافه شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:17  توسط sh  | 

سلام

این چند وقته خیلی اتفاقات افتاد و خدا را شکر به خوبی و خوشی به پایان رسید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:4  توسط sh  | 

پيشاپيش سال خوبي براتون آرزومندم  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:5  توسط sh  | 

سلام ببخشيد خيلي سرم شلوغ بود ممنون از پيامتان چشم در اسرع وقت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط sh  | 

سلام دوست عزيزم لطفا رمز پيشنهاديتون و بديد براي ادامه مطلب  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:52  توسط sh  | 

از تاريخ 17 ديماه مشغول كار شدم و حسابي وقت كم ميارم  

آميتيس از 18 ديماه دس دسي مي كنه  

كاملا متوجه كلمات مي شه بهش مي گم به به بدم يا ميمي بدم و كاملا مي فهمه  

چند روزه دنبال ميمي زير لباس من مي گرده  تقريبا از تاريخ 10 بهمن ماه 

چند ثانيه يي بدون كمك وايميسته ولي زود ميفته 

از تاريخ 27 ديماه تب داره تا ديروز آزمايش ادرار داديم جوابش چيزي نبود حالا ببريم دكتر ببينم آزمايش خون مي نويسه يا بخاطر دندانش هست  

امروز صبح خودم آناهيتا را بردم مهد بعدش آميتيس گذاشتم خانه مامانم بعدش اومدم سركار البته با يك ساعت تاخير رسيدم ولي آناهيتا خيلي خوشحال بود كه با من مي ره مهد  

خلاصه شبا از خستگي بيهوش مي شم  

تو هفته آينده حتما بايد يه روز برم بازار براي تولد و دوستاي آناهيتا گيفت و وسيله بخرم .  

يه پرنسس پارتي امسال براش گرفتم تو خانه بازي خيلي خوشحاليم خودم انگار بيشتر  خدا كنه به خوبي بدون كم و كاست برگزار كنن و چيزي كم نذارن منتظر عكسها در اسفند ماه باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:32  توسط sh  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 10:0  توسط sh  | 

دوست عزيزم قرار بود خودتون مرحمت كنيد و يه عددي پيشنهاد بديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 10:0  توسط sh  | 

دوستم این مطلب را در فیسبوکش گذاشته

"تنهایی هم برای خودش عالمی دارد....

حداقل خیالت راحت است که دیگر دلت نمیشکند!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:21  توسط sh  | 

اولین روز کاری

دیروز اولین روز کاری بعد از نه ماه مرخصی بود خیلی شروع سختی بود روز سه شنبه خیلی استرس داشتم عصری آژانس گرفتم و رفتیم دم شرکت همسری و از اونجا هم همگی رفتیم گردش شب اومدم از خستگی بیهوش شدم یه دو ساعتی خوابیدم ولی مجدد بیخوابی زد به سرم و تا ساعت سه بیدار بودم همش می رفتم بالای سر آناهیتا و می بوسیدمش آمیتیس و بغل می کردم و هی بهش شیر میدادم انگار آخرین دقایق آزادیم بود ساعت سه دیگه خوابم گرفت و تا ساعت شش خوابیدم شش مجدد شیردادم و بعدش شروع کردم به حاضر شدن دوش گرفتم و صبحانه آماده کردم و وسایل آمیتیس و آناهیتا را آماده کردم ساعت هفت و بیست دقیقه حدودا حاضر بودم به همسری گفتم آناهیتا را ببره مهد خودم هم با آمیتیس سمت منزل مادرم حرکت کردم تا اونجا آمیتیس و شیر می دادم و رانندگی می کردم رفتم دم واحد مامانم و وسایل و آمیتیس و دادم به مامانم و سفارشهای لازم و کردم و ساعتهای فرنی و سوپ و ... موقع خداحافظی گفتم بذار بوسش کنم وقتی بوسیدمش اشکام راه افتاد خیلی سخت بود سریع خداحافظی کردم و تو آسانسور اشکام میریخت سوار ماشین شدم و سمت محل کارم رفتم اما انگار خالی بودم یه چیزیم کم بود فقط خدا را شکر کردم مهد نمیذارمش پیش مامانمه تو اداره هم خیلی بهم سخت گذشت چند دفعه تماس داشتم مامانم گفت خوبه و شیرخشک هم خورده تا عصری که رسیدم خانه مامانم در که باز شد آمیتیس بغل مامانم بود همچین دست و پا زد و صدای از خودش دراورد سفت بغلش کردم و بوسیدمش باز برگشتنی هم در حال شیر دادن رانندگی کردم تا به مهد آناهیتا سر ساعت برسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:10  توسط sh  | 

مطالب قدیمی‌تر