براي خودم

ممنون از نظراتتون

دیشب خودم هم تصمیم نهایی و به همسر گفتم که کمی دیرتر در مجلس حاضر بشیم ولی همسری گفت نخیر نمی ریم منم گفتم یعنی چی من اینهمه با خودم کلنجار رفتم بخاطر شخصیت خودم و آبروی شما و پدرتون و دخملی و ... خلاصه حالا التماس که بیا عروسی برادرت بریم عجب دنیایی شده ها میگه من جلسه گذاشتم اون روز با 7 نفر هماهنگ شده نمیشه و ... خلاصه قرار شد با تاخیر بریم بهانه خراب شدن ماشین یا تصادفی چیزی مطرح شه برای پرس و جو ها

امروز کارت همسری و گرفتم برم لباس بخرم ولی من از هفته پیش لباسم و خریدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 12:9  توسط sh  | 

چی بنویسم چی بگم این روزا نزدیک عروسی برادر همسری هست با خودم حسابی درگیرم خدا را شکر همسری با دلم راه میاد و به قولهایی که داده عمل می کنه آناهیتا خیلی ذوق و شوق عروسی و داره ولی من اصلا نمیتونم اون محیط و تحمل کنم اشکهام سرازیر می شه واقعا دست خودم نیست انگار ناراحتی روحی گرفتم از بچگی همیشه خودم و تو لباس عروسی تجسم می کردم و می رقصیدم در خیالم ..... زهی خیال باطل روز عروسیم حتی آهنگ خالی هم پخش نشد سیم اکو و مادر همسری قطع کرد و ..... حالا برای نامزدی برادر شوهر اسپند دور سرشان می چرخاند و دست می زد و عروس و داماد می رقصیدن چقدر زیبا

ناخودآگاه اشکهام میاد و نمی تونم جلوی هق هقم و بگیرم چقدر آرزوی این صحنه رو داشتم حالا چه جوری فضای عروسی و تحمل کنم

همسری می گه نمی ریم

آناهیتا خیلی عروسی و عموش و دوست داره بزرگ شد میتونم توجیهش کنم درکم می کنه؟

شخصیت خودم چی اینکه هیچکس نمیدونه چی گذشت فقط موسیقی نبود که کلی حرف و توهین به من و خانوادم اینکه عروسی برای خانواده داماده و ما تصمیم گیرنده ییم همسرم بارها التماس مادرش و کرد حداقل نیم ساعت موسیقی پخش کن توی دلش نمونه گاهی بیست تا سی سال طول می کشه تا فراموش بشه ها ولی خانم از موضع قدرت و تهدید به نیامدن در سالن استفاده نمودن. با این حال تو اتاق عقد قول بیست دقیقه پخش موسیقی و دادند ولی اونم عمل نکردند.

این حرفها آتیشم می زنه اینکه من عروس اون مجلس نبودم انگار (.... ) بودم واقعا چقدر خودخواهه این مادر همسر

اطرافیان ناراحتن خبردارشدن تصمیم نداریم در مجلس عروسی شرکت کنیم خودم از همه بیشتر ناراحتم بخاطر همسری و آبروش هم ناراحتم بخاطر حرف و حدیثهایی که پیش خواهد آمد ولی حس انتقام از مادر همسری و خودخواهی هاش و عدم کنترل اشکهام فعلا تصمیم بر نرفتن دارم الان با خودم کلنجار میرم سر شام برم حداقل بخاطر همسرم و دخترم باید تا فردا شب تصمیمم و نهایی کنم کمکم کنید دوستان حالم خرابه عروسی فقط یک بار بود آرزو به دل موندم اصلا خاطره خوشی ندارم بعدش هم کلی اذیت و آزار سر چادر سرکردن و آستین دست کردن و گیره به روسری زدن و ...... وایییییییییییییییی چقدر زجر کشیدم متنفرم ازش زن خودخواه بی ادب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:12  توسط sh  | 

همیشه به امیدی این وبلاگ و سر می زنم ولی دریغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 14:49  توسط sh  | 

همیشه خوب باش

اونی که فهمید پیشت می مونه....

اونی که نفهمید بعدا دلش برای خوبیهات تنگ می شه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 12:31  توسط sh  | 

میگن قدر پدر و مادرتان و بدانید تا زنده اند احترامشان کنید ولی وقتی نمی شه چیکار باید کرد خیلی ناراحتم مادرم و خیلی دوست دارم ولی حرفهاش نیش به قلبم می زنه مخصوصا برادرم پرش می کنه و نسبت به همسرم بدبین شده واقعا نمی تونم ببخشمش برادرم 16 سال از همسرم کوچکتره ولی همسرم وقت صدازدنش آقا میاره جلوی اسمش به مادرم و پدرم بی احترامی نکرده همیشه تا جایی که از عهده ش برمیامده کار برایشان انجام داده نمیدونم دیگه چه توقعی دارن حالا نتونسته برای برادرم کار پیدا کنه یا به قول مادرم نخواسته سزاوار اینهمه بدگویی نیست. من که نمی تونم بچه ها و همسرم و فدای مادرم کنم من خانواده جدیدم و دوست دارم راحت شدم تو خانه پدرم جز عذاب چیزی ندیدم جز بدبختی و .... حالا هم یه تار موی خانواده م و با پدر و مادرم هم عوض نمی کنم تو اوج تنهایی همسرم کنارم بود بهم اعتماد به نفس می داد تو دوران بارداریم مادرم حجت و تمام کرد با من باردار اون رفتارها و اون تنشها را ایجاد کرد هیچ وقت بدیها یادم نمی ره ... کینه شتریم دیگه چیکار کنم بخشش تو کارم نیست اخلاق گندی دارم می دونم ولی نیاز به محبت و عشق دارم بدی و مطمئنا با بدی جواب می دهم خوبی را با خوبی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 17:10  توسط sh  | 

این روزها درگیر کارهای بچه ها هستم درضمن حسابی فکرم درگیر تصمیم گیری برای سرکاررفتن یا نرفتن.

با کمک همسری نوروز 93 میانه م با خانواده م بهتر شد و مادرم برای کمک آمد و بعضی روزها هم من رفتم خانه شان و زحمت دادم ولی مجدد این هفته زخمهای التیام نیافته زبان باز کرد باز درگیر شدم باز ناراحتی نمی تونم ببخشم نمی تونم در برابر تهمتهای الکی که به همسرم زده می شه و توقعات بیجا ساکت بمانم این وسط هر کس هم تحریک کنه آخه شنونده باید عاقل باشه خود آدم نباید دهن بین باشه حاضرم کارم و از دست بدم بچه م و پیش مادرم نذارم که یه وقت منتی سر من یا بچه م یا همسرم نباشه یا نهایت ببرم مهد کودک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 16:21  توسط sh  | 

چه خوبه ف ی س ب و ک از حال دوستان با خبر می شیم عکسهای جدید لطفا بذارید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:45  توسط sh  | 

روزها مثل برق و باد می گذرند من موندم بعد مرخصی چه جوری می خوام برم سرکار واقعا نمی رسم

 

خدا را شکر واکسن 4 ماهگی دخملی و زدیم و تب نکرد .

امروز خیلی فعال شدم بعد اینکه دخملی و گذاشتم مهد با کوچولو رفتم پارک جمشیدیه عجب پیاده روی خوبی بود کلی کالری سوزوندم ایشاله بتونم باربی شم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:17  توسط sh  | 

خیلی خوشحال می شم نظرات دوستان و می خوانم و از سلامتیشان با خبر می شم پس سکوت معنایی نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:50  توسط sh  | 

یک ماه دیگه مثل برق و باد گذشت دخمل کوچولو سه ماهه شده دخمل بزرگم خیلی بهتر شده و با واقعیت بچه دوم کنار اومده ولی هنوز حساسیتهاش ادامه داره عاشق دوتاشونم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 23:3  توسط sh  | 

مطالب قدیمی‌تر