براي خودم

از تاريخ 17 ديماه مشغول كار شدم و حسابي وقت كم ميارم  

آميتيس از 18 ديماه دس دسي مي كنه  

كاملا متوجه كلمات مي شه بهش مي گم به به بدم يا ميمي بدم و كاملا مي فهمه  

چند روزه دنبال ميمي زير لباس من مي گرده  تقريبا از تاريخ 10 بهمن ماه 

چند ثانيه يي بدون كمك وايميسته ولي زود ميفته 

از تاريخ 27 ديماه تب داره تا ديروز آزمايش ادرار داديم جوابش چيزي نبود حالا ببريم دكتر ببينم آزمايش خون مي نويسه يا بخاطر دندانش هست  

امروز صبح خودم آناهيتا را بردم مهد بعدش آميتيس گذاشتم خانه مامانم بعدش اومدم سركار البته با يك ساعت تاخير رسيدم ولي آناهيتا خيلي خوشحال بود كه با من مي ره مهد  

خلاصه شبا از خستگي بيهوش مي شم  

تو هفته آينده حتما بايد يه روز برم بازار براي تولد و دوستاي آناهيتا گيفت و وسيله بخرم .  

يه پرنسس پارتي امسال براش گرفتم تو خانه بازي خيلي خوشحاليم خودم انگار بيشتر  خدا كنه به خوبي بدون كم و كاست برگزار كنن و چيزي كم نذارن منتظر عكسها در اسفند ماه باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 11:32  توسط sh  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 10:0  توسط sh  | 

دوست عزيزم قرار بود خودتون مرحمت كنيد و يه عددي پيشنهاد بديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 10:0  توسط sh  | 

دوستم این مطلب را در فیسبوکش گذاشته

"تنهایی هم برای خودش عالمی دارد....

حداقل خیالت راحت است که دیگر دلت نمیشکند!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 20:21  توسط sh  | 

اولین روز کاری

دیروز اولین روز کاری بعد از نه ماه مرخصی بود خیلی شروع سختی بود روز سه شنبه خیلی استرس داشتم عصری آژانس گرفتم و رفتیم دم شرکت همسری و از اونجا هم همگی رفتیم گردش شب اومدم از خستگی بیهوش شدم یه دو ساعتی خوابیدم ولی مجدد بیخوابی زد به سرم و تا ساعت سه بیدار بودم همش می رفتم بالای سر آناهیتا و می بوسیدمش آمیتیس و بغل می کردم و هی بهش شیر میدادم انگار آخرین دقایق آزادیم بود ساعت سه دیگه خوابم گرفت و تا ساعت شش خوابیدم شش مجدد شیردادم و بعدش شروع کردم به حاضر شدن دوش گرفتم و صبحانه آماده کردم و وسایل آمیتیس و آناهیتا را آماده کردم ساعت هفت و بیست دقیقه حدودا حاضر بودم به همسری گفتم آناهیتا را ببره مهد خودم هم با آمیتیس سمت منزل مادرم حرکت کردم تا اونجا آمیتیس و شیر می دادم و رانندگی می کردم رفتم دم واحد مامانم و وسایل و آمیتیس و دادم به مامانم و سفارشهای لازم و کردم و ساعتهای فرنی و سوپ و ... موقع خداحافظی گفتم بذار بوسش کنم وقتی بوسیدمش اشکام راه افتاد خیلی سخت بود سریع خداحافظی کردم و تو آسانسور اشکام میریخت سوار ماشین شدم و سمت محل کارم رفتم اما انگار خالی بودم یه چیزیم کم بود فقط خدا را شکر کردم مهد نمیذارمش پیش مامانمه تو اداره هم خیلی بهم سخت گذشت چند دفعه تماس داشتم مامانم گفت خوبه و شیرخشک هم خورده تا عصری که رسیدم خانه مامانم در که باز شد آمیتیس بغل مامانم بود همچین دست و پا زد و صدای از خودش دراورد سفت بغلش کردم و بوسیدمش باز برگشتنی هم در حال شیر دادن رانندگی کردم تا به مهد آناهیتا سر ساعت برسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 20:10  توسط sh  | 

یلدا ۹۳

یلدا مبارک 

http://www.wikinaz.ir/wp-content/uploads/2013/12/btowmqJzNGFyOITY.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 14:41  توسط sh  | 

چقدر دلم می خواد برم کوه و اون بالا یه قهوه بخورم و برف هم بباره

به زودی ادامه مطلب هم میذارم منتظر باشید


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 19:18  توسط sh  | 

ظهر همسری آمد خانه و بچه ها را نگه داشت رفتم آرایشگاه ساعت 6 برگشتم خانه دخملی رفت حمام و مشغول درست کردن موهاش شدم نمی دنم چرا اینقدر کند پیش می رفتم نمی تونستم سریع کار کنم عصبانی هم بوددم مادرم دو دفعه تماس گرفت که کی حرکت می کنید نمی تونستم ساعت دقیقی و بگم خلاصه ساعت 8:30 موفق شدیم از در بزنیم بیرون تو راه ترافیک هم بود مادرم اینا رسیده بودن دم تالار ولی داخل نرفتن و منتظر ما موندند پارکینگ پر بود و ما هم تا جای پارک پیداکنیم و برویم ساعت 9:10 شده بود سوار آسانسور شدیم اقایان طبقه دوم و خانمها طبقه سوم بودند وقتی همسری از آسانسور پیاده شد صدای ارکستر و شنید منقلب شد برگشت به من نگاه کرد و گفت خونسرد باش گفتم باشه سعی می کنم رفتیم طبقه سوم و سریع آماده شدم دست در دست دخملی وقتی وارد سالن شدم همه نگاهها به سمتم چرخید مادرم هم پشت سرم بود رفتم سمت جایگاه عروس و با ایشان دیده بوسی کردم مامانم سر میز نشست و من و دخملی سر میزها رفتیم و با فامیلها سلام و احوالپرسی کردم . بعدش تماس گرفتم و از داداشم دخمل کوچیکه رو تحویل گرفتم و سرگرم نگهداری از بچه ها شدم .

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 20:10  توسط sh  | 

ممنون از نظراتتون

دیشب خودم هم تصمیم نهایی و به همسر گفتم که کمی دیرتر در مجلس حاضر بشیم ولی همسری گفت نخیر نمی ریم منم گفتم یعنی چی من اینهمه با خودم کلنجار رفتم بخاطر شخصیت خودم و آبروی شما و پدرتون و دخملی و ... خلاصه حالا التماس که بیا عروسی برادرت بریم عجب دنیایی شده ها میگه من جلسه گذاشتم اون روز با 7 نفر هماهنگ شده نمیشه و ... خلاصه قرار شد با تاخیر بریم بهانه خراب شدن ماشین یا تصادفی چیزی مطرح شه برای پرس و جو ها

امروز کارت همسری و گرفتم برم لباس بخرم ولی من از هفته پیش لباسم و خریدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 12:9  توسط sh  | 

چی بنویسم چی بگم این روزا نزدیک عروسی برادر همسری هست با خودم حسابی درگیرم خدا را شکر همسری با دلم راه میاد و به قولهایی که داده عمل می کنه آناهیتا خیلی ذوق و شوق عروسی و داره ولی من اصلا نمیتونم اون محیط و تحمل کنم اشکهام سرازیر می شه واقعا دست خودم نیست انگار ناراحتی روحی گرفتم از بچگی همیشه خودم و تو لباس عروسی تجسم می کردم و می رقصیدم در خیالم ..... زهی خیال باطل روز عروسیم حتی آهنگ خالی هم پخش نشد سیم اکو و مادر همسری قطع کرد و ..... حالا برای نامزدی برادر شوهر اسپند دور سرشان می چرخاند و دست می زد و عروس و داماد می رقصیدن چقدر زیبا

ناخودآگاه اشکهام میاد و نمی تونم جلوی هق هقم و بگیرم چقدر آرزوی این صحنه رو داشتم حالا چه جوری فضای عروسی و تحمل کنم

همسری می گه نمی ریم

آناهیتا خیلی عروسی و عموش و دوست داره بزرگ شد میتونم توجیهش کنم درکم می کنه؟

شخصیت خودم چی اینکه هیچکس نمیدونه چی گذشت فقط موسیقی نبود که کلی حرف و توهین به من و خانوادم اینکه عروسی برای خانواده داماده و ما تصمیم گیرنده ییم همسرم بارها التماس مادرش و کرد حداقل نیم ساعت موسیقی پخش کن توی دلش نمونه گاهی بیست تا سی سال طول می کشه تا فراموش بشه ها ولی خانم از موضع قدرت و تهدید به نیامدن در سالن استفاده نمودن. با این حال تو اتاق عقد قول بیست دقیقه پخش موسیقی و دادند ولی اونم عمل نکردند.

این حرفها آتیشم می زنه اینکه من عروس اون مجلس نبودم انگار (.... ) بودم واقعا چقدر خودخواهه این مادر همسر

اطرافیان ناراحتن خبردارشدن تصمیم نداریم در مجلس عروسی شرکت کنیم خودم از همه بیشتر ناراحتم بخاطر همسری و آبروش هم ناراحتم بخاطر حرف و حدیثهایی که پیش خواهد آمد ولی حس انتقام از مادر همسری و خودخواهی هاش و عدم کنترل اشکهام فعلا تصمیم بر نرفتن دارم الان با خودم کلنجار میرم سر شام برم حداقل بخاطر همسرم و دخترم باید تا فردا شب تصمیمم و نهایی کنم کمکم کنید دوستان حالم خرابه عروسی فقط یک بار بود آرزو به دل موندم اصلا خاطره خوشی ندارم بعدش هم کلی اذیت و آزار سر چادر سرکردن و آستین دست کردن و گیره به روسری زدن و ...... وایییییییییییییییی چقدر زجر کشیدم متنفرم ازش زن خودخواه بی ادب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:12  توسط sh  | 

مطالب قدیمی‌تر