براي خودم

میگن قدر پدر و مادرتان و بدانید تا زنده اند احترامشان کنید ولی وقتی نمی شه چیکار باید کرد خیلی ناراحتم مادرم و خیلی دوست دارم ولی حرفهاش نیش به قلبم می زنه مخصوصا برادرم پرش می کنه و نسبت به همسرم بدبین شده واقعا نمی تونم ببخشمش برادرم 16 سال از همسرم کوچکتره ولی همسرم وقت صدازدنش آقا میاره جلوی اسمش به مادرم و پدرم بی احترامی نکرده همیشه تا جایی که از عهده ش برمیامده کار برایشان انجام داده نمیدونم دیگه چه توقعی دارن حالا نتونسته برای برادرم کار پیدا کنه یا به قول مادرم نخواسته سزاوار اینهمه بدگویی نیست. من که نمی تونم بچه ها و همسرم و فدای مادرم کنم من خانواده جدیدم و دوست دارم راحت شدم تو خانه پدرم جز عذاب چیزی ندیدم جز بدبختی و .... حالا هم یه تار موی خانواده م و با پدر و مادرم هم عوض نمی کنم تو اوج تنهایی همسرم کنارم بود بهم اعتماد به نفس می داد تو دوران بارداریم مادرم حجت و تمام کرد با من باردار اون رفتارها و اون تنشها را ایجاد کرد هیچ وقت بدیها یادم نمی ره ... کینه شتریم دیگه چیکار کنم بخشش تو کارم نیست اخلاق گندی دارم می دونم ولی نیاز به محبت و عشق دارم بدی و مطمئنا با بدی جواب می دهم خوبی را با خوبی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 17:10  توسط sh  | 

این روزها درگیر کارهای بچه ها هستم درضمن حسابی فکرم درگیر تصمیم گیری برای سرکاررفتن یا نرفتن.

با کمک همسری نوروز 93 میانه م با خانواده م بهتر شد و مادرم برای کمک آمد و بعضی روزها هم من رفتم خانه شان و زحمت دادم ولی مجدد این هفته زخمهای التیام نیافته زبان باز کرد باز درگیر شدم باز ناراحتی نمی تونم ببخشم نمی تونم در برابر تهمتهای الکی که به همسرم زده می شه و توقعات بیجا ساکت بمانم این وسط هر کس هم تحریک کنه آخه شنونده باید عاقل باشه خود آدم نباید دهن بین باشه حاضرم کارم و از دست بدم بچه م و پیش مادرم نذارم که یه وقت منتی سر من یا بچه م یا همسرم نباشه یا نهایت ببرم مهد کودک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 16:21  توسط sh  | 

چه خوبه ف ی س ب و ک از حال دوستان با خبر می شیم عکسهای جدید لطفا بذارید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:45  توسط sh  | 

روزها مثل برق و باد می گذرند من موندم بعد مرخصی چه جوری می خوام برم سرکار واقعا نمی رسم

 

خدا را شکر واکسن 4 ماهگی دخملی و زدیم و تب نکرد .

امروز خیلی فعال شدم بعد اینکه دخملی و گذاشتم مهد با کوچولو رفتم پارک جمشیدیه عجب پیاده روی خوبی بود کلی کالری سوزوندم ایشاله بتونم باربی شم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:17  توسط sh  | 

خیلی خوشحال می شم نظرات دوستان و می خوانم و از سلامتیشان با خبر می شم پس سکوت معنایی نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:50  توسط sh  | 

یک ماه دیگه مثل برق و باد گذشت دخمل کوچولو سه ماهه شده دخمل بزرگم خیلی بهتر شده و با واقعیت بچه دوم کنار اومده ولی هنوز حساسیتهاش ادامه داره عاشق دوتاشونم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 23:3  توسط sh  | 

امروز واکسن دوماهگی دخملی و زدیم امیدورام تب نکنه و به راحتی این مرحله رو پشت سر بذاره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 16:58  توسط sh  | 

جمعه مامانم برای نی نی جدید مهمانی گرفته و کلی مهمان داریم ایشاله باعکسهای جدید میام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 19:55  توسط sh  | 

اینقدر این روزها زود می گذره که نمی فهمم چه جوری شب می شه .

کلی کار دارم ولی هنوز نتوانسته م انجامشان بدم اینقدر که درگیر این دو تا بچه هستم خودمم هنوز ضعیف و بی جونم کلی برنامه ریختم برم پارک قیطریه و یا پارک بهشت مادران پیاده روی کنم متاسفانه یکی دو بار بیشتر نتوانسته م برم هر طور شده باید لاغر کنم رژیم غذایی بخاطر شیردهی نمی تونم بگیرم فقط ورزش می مونه اونم با این دو تا بچه نمی کشم واقعا درمانده شدم از دست لجبازیهای دخملی همسری هم همکاری نمی کنه صبح می ره و 11 و 12 شب میاد خانه تو این 50 روز یک روز هم نتونسته دخملی و پارک یا سرزمین عجایب ببره واقعا ناراحت بزرگه هستم بدجوری ضربه خورده کوچیکه کولیک داره و گریه می کنه همش تو بغله بزرگه حسابی تنها مونده وقت مشاوره گرفتم بلکه پدرش به خودش بیاد و وقت بذاره برامون من تنهایی از پسش بر نمیام تمام کارهایی که قبلا انجام می داد الان می گه نمی تونم خودت بیا بریدم واقعا خیلی تحت فشارم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 12:33  توسط sh  | 


در تاریخ 93/01/17 فرشته کوچولوی من زمینی شد چقدر زیبا و دوست داشتنیه .

متاسفانه دکتر خودم سفر بود با دکتر جانشینش پیش رفتم همه چی به خوبی انجام شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 11:57  توسط sh  | 

مطالب قدیمی‌تر